#شروعی_دیگر_پارت_74
یهو پانیا برگشت سمتم و با اون لحن پچگانهاش گفت:
_عه! آدی مده تو اون آداهه رو نمیسناسی؟ «عه! آجی مگه تو اون آقاهه رو نمیشناسی؟»
بفرما، پانیا هم میدونه، اونوقت من غریبهام؟
با مهربون ترین لحن ممکن تو اون لحظه گفتم:
_نه عزیزم نمیشناسم، تو بگو تا بشناسمش.
نگاهی به مامان کرد و انگار میخواست ازش اجازه بگیره:
_همون آداهه ته اونروز داستیم با مامان از خلید میومدیم جلومون و درفت دیده، مامانم دفت به تو هیچی ندم، آخه تو نباید بدونی! «همون آقاهه که اونروز داشتیم با مامان از خرید میومدیم جلومون و گرفت دیگه! مامانم گفت به تو هیچی نگم، آخه تو نباید بدونی!»
من نباید بدونم؟ چرا؟
اصلا چی رو من نباید بدونم؟
با اخمهای درهم خیره شدم تو چشمای قهوهایش و گفتم:
_پانیا آقاهه چه شکلی بود؟
کلافه دستاش رو روی پاهاش کوبید و گفت:
_ای بابا، همون بابای عمو مـ...
مامان پرید وسط حرفش و با اخم گفت:
_ساکت شو، سریع میری تو اتاقت و تا نگفتم بیرون نمیای.
پانیا مظلومانه نگاهش کرد:
romangram.com | @romangram_com