#شروعی_دیگر_پارت_73

مشغول بازی با پانیا بودم که صدای اف اف بلند شد.

مامان به سمت اف اف رفت و به چهره‌ی شخص پشت در نگاه کرد.

اخمی کرد و دوباره به آشپزخونه برگشت؛ ولی یارو ول کن نبود و پشت سر هم زنگ می‌زد. بعد از پنج دقیقه که زنگ زد و کسی جواب نداد، دستش رو گذاشت روی زنگ و دیگه برنداشت.

اعصابم از صدای سرسام آور زنگ به هم ریخت و با صدای بلندی گفتم:

_مامان، بیا ببین چه مرگشه که ول کن زنگ نیست!

مامان از آشپزخونه اومد بیرون و مضطرب تلفن رو برداشت و شماره‌ی بابا رو گرفت:

_الو، پارسا

_......

نگاهی به من کرد و گفت:

_همون یارو اومده در خونه.

مامانم رمزی حرف می‌زنه! خوبه والا، همه خبر دارن اِلا ما!

نمی‌دونم بابا چی گفت که مامان نگاهی به در انداخت و گفت:

_نه، دستش و گذاشته رو زنگ و برنمی‌داره!

_......

_باشه، منتظرم

گوشی رو که قطع کرد و با اخم گفتم:

_همون یارو یعنی کی مامان؟ چی و دارید از من پنهان می‌کنید؟

romangram.com | @romangram_com