#شروعی_دیگر_پارت_70


با دیدن سوگل چشماشون برقی زد و لبخند روی لباشون نشست.

سوگلم مثل ما بود براشون و حالا با دیدنش خیلی خوشحال شده بودن و این از چهره‌اشون پیدا بود.

سوگل بلند شد و به سمتشون رفت و با احترام احوال پرسی کرد، که اوناهم به گرمی جوابش رو دادن.

ارسلان که هنوز آروم نشده بود «خودشیرینی» نثارش کرد، که با چشم غره‌ی من مواجه شد و دیگه چیزی نگفت.

سوگل سرجاش نشست که صدای بابا بلند شد:

_خانواده چطورن دخترم؟

به راحتی می‌شد فهمید مخاطبش سوگله.

سوگل لبخند خانومانه‌ای زد و گفت:

_خوبن، سلام دارن خدمتتون.

مامان و خاله با سینی چای اومدن و پیش بابا و عمو نشستن و بحث مرورخاطراته گذشته داغ شد.

نزدیکای عصر بود که زنگ در به صدا در اومد و سارگل و خاله شمیم وارد شدن، بعد از احوال پرسی با مامان اینا اومدن سمت ما.

و خدا می‌دونه اون لحظه‌ای که با دیدن وضعیتم ناباور بهم خیره شدن و چشمای مبهوتشون رنگ غم گرفت و خاله شمیم مادرانه در آغوشم گرفت و اشک ریخت، چقدر من شکستم زیر بار این درد.

ساعت حدود ده بود و مامان اینا می‌خواستن شام بکشن، ولی عمو شهیاد هنوز نیومده بود.

خاله شماره‌اش رو گرفت و بعد از صحبت کوتاهی گفت:

_تا نیم ساعت دیگه می‌رسه.

سر نیم ساعت صدای اف اف بلند شد.


romangram.com | @romangram_com