#شروعی_دیگر_پارت_69
_راست میگه دیگه شفا نمیده که، همینجوری گذاشته بهش بخندیم.
این رو که گفت ارسلان چپ چپ نگاهش کرد و به قصد زدنش اومد بلند شه، که زخمش درد گرفت.
باغیض گفت:
_برو خداروشکر کن فعلا نمیتونم بلند شم، وگرنه زندهات نمیذاشتم!
سوگل که خیالش راحت شده بود ارسلان نمیتونه هیچ کاری بکنه با تمسخر گفت:
_اوهـو چه غلطا تـو مـن رو زنده نمیذاشتی، مال این حرفا نیستی.
ارسلان پرحرص و تهدیدوار گفت:
_سوگل نـذار بلندشمـا
من که دیدم وضعیت قرمزِ و اوضاع داره خطری میشه، اخمی کردم و گفتم:
_بســه دیگه، شوخی شوخی جدی شد؟ مگه اومدین میدون جنگ! یکی این میگه، یکی اون میگه.
بحث رو تمومش کردن، ولی هنوزم نگاه های عصبی و پرحرص ارسلان و نگاه های شیطون و پرتمسخر سوگل باهم در جدل بودن.
اینا هیچ وقت عوض نمیشن، هنوزم همون سوگل و ارسلانین که اگه یه روز باهم دعوا نکنن روزشون شب نمیشه.
منم اگه اون اتفاق تلخ نبود شاید هیچ وقت عوض نمیشدم، شاید هنوزم همون دخترِ شر و شیطون و تخس بودم؛ امـــا..
زندگی من پر شده از «امــا»هایی که فقط حسرت میشن و میشینن بیخ گلوم.
بابا و عمو امید اومدن تو.
romangram.com | @romangram_com