#شروعی_دیگر_پارت_67
آروم گفت:
_معذرت میخوام
لبخند مصنوعی زدم و گفتم:
_بیخی بابا، مهم نیست
بود؛ اما برای خراب نکردن این جوِ شاد با حضور دوست قدیمیم نادیدهاش گرفتم و بغضم رو قورت دادم و با حفظ لبخندی که از صدتا اشک بدتر بود روی لبام گفتم:
_سارگل که داره میاد، زنگ بزن به خاله و عمو و بگو کاراشون تموم شد بیان اینجا.
لبخند کج و کولهای زد که نشون میداد هنوز از کاری که غیرارادی انجام داده ناراحته:
_نه بابا مزاحم نمیشیم، من فقط اومدم به ارسلان سر بزنم، سارگلم که میشناسیش؟ کلا پایهاس.
_تعارفی شدی سوگل و من به شدت از این اخلاق بدم میاد، الانم دیگه حرف نزن و به جای پرحرفی به خاله زنگ بزن.
سری تکون داد، شمارهی خاله شمیم رو گرفت و بهش گفت پیش ماس و کم کم سارگلم به جمعمون میپیونده و اونم بیاد اینجا، و قبل از قطع کردن تماس تاکید کرد که به عمو دیگه زنگ نمیزنه و خودِ خاله بهش خبر بده.
ارسلان که حوصلهاش سر رفته بود، پوفی کشید و گفت:
_بیاید یه بازیای بکنیم.
سوگل با خنده گفت:
_چه بازی ای ارسی کوشولو؟
ارسلان چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
_من و پانیذ پاسور میزنیم، توام برو عروسک بازیت و بکن.
و ابروهاش رو با شیطنت بالا پایین کرد که باعث شد سوگل با عصبانیت نیشگون محکمی به بازوش بگیره و دادش رو دربیاره.
romangram.com | @romangram_com