#شروعی_دیگر_پارت_274
_ خانوم افتخار بدید تا در رکابتون باشیم.
از بهت در اومد.
اخمی کرد و گفت:
_واقعا که ارسلان، اصلاً ازت انتظار نداشتم، داشتم سکته میکردم.
خندیدم و گفتم:
_این بندهی حقیر رو عفو کنید مادمازل.
در ماشین رو باز کردم و گفتم:
_بفرمایید.
قدمی عقب گذاشت و گفت:
_نه.
متعجب گفتم:
_نه؟
دستپاچه گفت:
_نه..یعنی..چیزه..منظورم این بود که به دوستم قول دادم تا باهاش برم.
ارسلان نبودم اگه دختری که عاشقش بودم رو نشناسم.
مشخص بود نمیخواد با من بیاد؛ اما چرا؟
romangram.com | @romangram_com