#شروعی_دیگر_پارت_268


_من با همین گل و سمبل‌ها روزم رو می‌گذرونم.

_به خاطر همینه انقدر سرزنده‌ای دیگه، عین دختر چهارده ساله‌ها می‌مونی به خدا!

ضربه‌ای به بازوم زد و گفت:

_حالا دیگه من رو مسخره می‌کنی، پسره‌ی پررو!

خندیدم و گفتم:

_من غلط بکنم.

خندید و مهربون گفت:

_دور از جونت گل پسر، برو تو.

رفتیم تو که چشمم افتاد به سالن خالیِ پذیرایی.

متعجب گفتم:

_خاله تنهایی؟

به سمت آشپزخونه رفت و گفت:

_نه، سوگل خونه‌است.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبم نشست.

خیالم راحت شد که حداقل اتفاقی براش نیافتاده.

اما پس چرا جواب زنگ‌هام رو نمی‌داد؟


romangram.com | @romangram_com