#شروعی_دیگر_پارت_252
_نوچ.
چرخی زدم و گفتم:
_آخه یکم زیادی چسبونه!
دستش رو پشت کمرم گذاشت و درحالی که به بیرون هدایتم میکرد، گفت:
_من که تو رو میشناسم، دنبال بهونه میگردی تا درش بیاری. فکر نکن یادم رفته با چه عذابی قبول کردی بپوشیش.
اخمهام رو تو هم کشیدم و گفتم:
_خب حق دارم نخوام بپوشمش دیگه، تنگ که هست، یه ورش تا مچ آستین داره، یه ورش زِ کل آستین نداره، کوتاهم که هست، تازه از رنگ زرشکیشم بگذریم.
طلبلکارانه گفتم:
_اصلاً تو رو چه حسابی این و واسه جشن امشب انتخاب کردی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_رو حساب اینکه خوب رو تنت نشست و خیلی هم مدلش بهت میاد.
دستی توی هوا تکون دادم و گفتم:
_آهان، بعد چرا لباس خودت رو سادهتر انتخاب کردی؟
لبخندی زد و گفت:
_چون این مدل به من میاومد، منم برش داشتم.
واقعا هم سادهتر از لباس من بود.
romangram.com | @romangram_com