#شروعی_دیگر_پارت_251

بلند شدم که شاهرخ گفت:

_مواظب باش، تا چند روز با احتیاط بیش‌تری قدم بردار.

سری تکون دادم و با سوگل به سمت ساختمان اصلی رفتیم.

❊❊❊

رو به روی آینه قدی ایستادم و گوشواره‌های حلقه‌ایم رو توی گوشم انداختم.

برگشتم سمت سوگل و گردنبندم رو بالا آوردم و گفتم:

_میشه این و برام ببندی؟

گردنبند رو ازم گرفت و از زیر موهای فر شدم ردش کرد و بستش.

ادکلنم رو برداشتم و روی نبض گردن و مچ دست‌هام زدم.

برای آخرین بار، لباسم رو از نظر گذروندم.

دستی روی شونه‌ی چپم که لـ ـختـ بود، کشیدم و گفتم:

_سوگل به نظرت این یه جوری نیست؟ یه ورش تا مچ آستین داره یه ورش کلا هیچی نداره.

_نخیر، هیچ جوری نیست.

نگاهم قدش رو که تا یه وجب بالای زانوم بود، نشونه گرفت.

سعی کردم کمی پایین بکشمش و گفتم:

_یه کم کوتاه نیست؟

دستش رو زد به کمرش و گفت:

romangram.com | @romangram_com