#شروعی_دیگر_پارت_242


هنگ کردم:

_یه بار دیگه بگو، درست نشنیدم.

_بابا ارسلان بهم ابراز علاقه کرد، گفت دوست دارم.

با چشم‌هایی که اندازه گردو شده بود، نگاهش کردم:

_نه!

_چرا!

مبهوت گفتم:

_باورم نمیشه!

_خودمم هنوز تو شوکم.

_آخه از این پسره این غلطا بعید بود!

_خودم اون لحظه کم مونده بود سنکوب کنم.

بلند خندیدم و با شوق گفتم:

_پس بادا بادا مبارک بادا!

سوگل سرخ شده، لب گزید:

_خفه بابا، هنوز نه به داره، نه به باره.

چشمک شیطونی زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com