#شروعی_دیگر_پارت_223

چشمم به پارسی که داشت از پارک خارج می‌شد، خورد.

منتظر شدم بره. ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.

موبایلم رو از جیبم در آوردم و شماره‌ی سوگل رو گرفتم:

_بله؟

_سوگل کجایین؟

_کمی بیا جلوتر، پوشاک صدف.

موبایل رو توی جیبم هول دادم و با نگاه دنبال ”پوشاک صدف” گشتم.

بالاخره پیداش کردم.

وارد شدم و دخترا رو جلوی مانکنی دیدم که هرکدوم داشتن درمورد لباسش نظر می‌دادن.

سری تکون دادم و رفتم پیششون.

به لباس مانکن نگاهی کردم و گفتم:

_اصلاً قشنگ نیست.

پانیذ که بغلم وایساده بود هینی کشید و دستش رو، روی قلبش گذاشت.

برگشت سمتم و با حرص گفت:

_خیلی...

خندیدم و گفتم:

_آخی ترسیدی؟ تا تو باشی دیگه محو لباس نشی.

romangram.com | @romangram_com