#شروعی_دیگر_پارت_219

خسته روی کاناپه ولو شدم.

نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام رو بستم.

واقعا خسته شده بودم، درسته عاشق شنا کردن تو دریام؛ ولی با این وضعیتم سنگینیِ آب بدجوری بهم فشار آورد؛ ولی بازم با همه‌ی این اذیت شدنا به زور ارسلان از آب بیرون اومدم.

از یادآوری غرغرام برای برگشتن به خونه، لبخند روی لبم نشست.

کلاً وقتی آب می‌بینم، فرقی نمی‌کنه دریا باشه یا استخر، از پانیذ بیست ساله فاصله می‌گیرم. میشم پانیذ شش ساله‌ای که توی استخر باغشون روی گردن باباش نشسته بود و پاهاش رو توی آب تکون می‌داد و با مشت‌های کوچولوش، آب روی سر باباییش می‌ریخت.

_اگه چیز خنده داری هست، بگو منم بخندم.

هول شده، چشم‌هام رو باز کردم و صاف نشستم.

نگاهم سمت عسلی‌های خندون کنارم کشیده شد.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_وقتی یکی چشم‌هاش رو بسته و داره لبخند می‌زنه؛ یعنی داره به یه خاطره‌ی شکلاتی فکر می‌کنه، پس نباید جفت پا پرید وسط خاطره‌ی شکلاتیش.

لبش به سمت بالا کج شد و هــ ـو*س لمس کردنِ اون چال گونه‌اش رو به دلم انداخت:

_خاطره‌ی شکلاتی؟

خندیدم و گفتم:

_آره، آخه می‌دونی من علاقه‌ی خاصی به شکلات دارم، برای همین خاطره‌های خوبم هم لقب خاطره‌های شکلاتی رو دارن.

سری به معنی ”تفهیم” تکون داد و زیر لب زمزمه کرد:

_خاطره‌های شکلاتی!

چشمکی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com