#شروعی_دیگر_پارت_209

_می‌بینم که دختر بابا سحرخیز شده و ورزش می‌کنه.

با اعتراض گفتم:

_بابا! من همیشه سحرخیز بودم.

ارسلان با خنده گفت:

_آره، سحرخیز بودی؛ ولی سحرت همیشه ساعت یازده، دوازده ظهر بود.

چشم غره‌ای بهش رفتم که صدای خنده‌ی جمع بلند شد.

سوگل زیر گوشم گفت:

_آخه گرد و قلمبه تو اگه سحرخیز بودی که الان باربی بودی، نه توپ قلقلی!

_اولاً گرد و قلمبه خودتی و اون ارسلان جونت. دوما ًصبحونه‌اتو بخور.

«چشم» کشداری نثارم کرد و مشغول خوردن صبحونه‌اش شد.

بعد از تموم شدن صبحونه آقایون به پذیرایی رفتن و خانم‌ها هم طبق معمول راهی آشپزخونه شدن.

حوصله‌ام سر رفته بود.

نگاهم به ارسلان که کنار شهاب نشسته بود، افتاد.

رفتم پیشش و دست روی شونه‌اش گذاشتم که به سمتم برگشت:

_جونم؟

_حوصله‌ام سر رفته، پایه‌ای بریم دریا؟

_چرا که نه.

romangram.com | @romangram_com