#شروعی_دیگر_پارت_208
سری تکون دادم و گفتم:
_حتماً.
لبخندی زد و گفت:
_نمیای داخل؟
بلند شدم:
_چرا.
عصام رو به دستم داد و در جواب تشکرم لبخندی زد.
جلوی در ورودی صبر کرد و گفت:
_لیدیز فِرست.
لبهام کش اومد و رفتم داخل.
پشت سرم وارد شد و با صدای بلندی سلام کرد.
همه به طرفمون برگشتن.
جوابمون رو دادن و فرشته جون با لحن مهربونی گفت:
_بچهها بیاین سر میز بشینین.
روی صندلی کنار سارگل نشستم و شاهرخ هم روی صندلی کنار شهاب که درست رو به روی صندلی من بود، نشست.
بابا با لبخند گفت:
romangram.com | @romangram_com