#شروعی_دیگر_پارت_205

صدای شاهرخ باعث شد به سمتش برگردم:

_ورزش خیلی به راه رفتنت کمک می‌کنه، تا می‌تونی ورزش کن.

با لبخند سری تکون دادم و گفتم:

_حتماً.

همون موقع سارگل با بشقاب و چاقوی میوه‌ خوری وارد سالن شد.

جلوی همه بشقاب گذاشت و به ما که رسید، سوگل گفت:

_خواهر ما رو ببین، از همین الان داره تمرینِ پذیرایی می‌کنه که وقتی خواست برای خواستگارش چای بیاره دست‌هاش نلرزه.

ارسلان خندید و من خندیدم و فشرده شدن دسته‌ی مبل تو مشت شهاب شک به دلم انداخت.

سارگل چشم غره‌ای رفت و دوباره به آشپزخونه برگشت.

وارد شدن سارگل این بار با ظرف بزرگ میوه توی دستش، پوزخند روی لب‌های شهاب نشوند.

ظرف میوه رو که جلوی شهاب گرفت، شهاب با همون پوزخند روی لبش و لحنی که حرص توش هویدا بود، گفت:

_انگار حرف سوگل درست از آب در اومد.

سیبی برداشت و گفت:

_خب حالا که درحال تمرین برای شب خواستگاریتی یه سینی چای هم بیار تا تمرین امروزت تکمیل شه.

سارگل عصبی خندید و گفت:

_چای رو برای خواستگارم میارم، نه کسی که حتی لایق گوشه چشمی هم نیست.

شهاب به مرز انفجار رسید و داشت با تمام توان زور می‌زد که جلوی بقیه خودش رو آروم نشون بده.

romangram.com | @romangram_com