#شروعی_دیگر_پارت_199
_خوبه والا، دوتا داداشها جفت میشن، زورشون به منه بدبخت میرسه.
سعی کردم جلوی خندم رو از صورت مثل گوجه فرنگی شدهاش بگیرم.
با بدجنسی گفتم:
_من و شهاب دوتایی که هیچی، نصف من زورش به دوتای تو فسقله میرسه.
حرصی نگاهم کرد و گفت:
_شاهرخ کاری نکن تا مامان بابا هم مثل شهاب بیدار کنما.
چشمم به رستوران کمی جلوتر افتاد.
موبایلم رو برداشتم و گفتم:
_بیدارشون کنی که ممنونتم میشم.
شمارهی آقای راد رو گرفتم:
_بله شاهرخ جان؟
_آقای راد مزاحمتون شدم، ببینم؛ موافقید بریم رستوران جلوتر؟ ناهار که چیز درست حسابی نخوردیم، الانم که ساعت هشت شبه مسلماً همه گشنهاشونه.
بعد از مکث کوتاهی که نشون میداد داره نظر بقیه رو میپرسه، گفت:
_بریم پسرم، من الان به شهیاد و امیدم میگم.
با گفتن 《باشه》 تماس رو قطع کردم.
جلوی رستوران پارک کردم و چرخیدم سمت مامان و بابا که به لطف ماهرخ بیدار شده بودن.
لبخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com