#شروعی_دیگر_پارت_185
_بخند، اشکالی نداره، ما قول میدیم به کسی نگیم.
ارسلان چپ چپ نگاهش کرد و دیگه نتونست جلو خندهاش رو بگیره.
سوگل چشمکی زد و با خیال آسوده از اینکه اخمهای ارسلان رو باز کرده به صندلیش تکیه داد.
نگاهم بینشون چرخید و لبخندی کنج لبم نشست، یعنی میشه...
ارسلان ماشین رو جلوی خونه پارک کرد.
با احتیاط پیاده شدم و به در ماشین تکیه دادم.
سوگل عصام رو برام آورد، ازش گرفتم و تکیهام رو روی عصا انداختم و از ماشین فاصله گرفتم.
ارسلان زنگ رو زد و بعد از چند ثانیه صدای مامان اومد:
_بفرمایید.
ارسلان، شاهرخ و شهاب و ماهرخ رو با کلی تعارف فرستاد تو و منتظر شد من و سوگل هم بریم تو و پشت سرمون وارد شد.
متعجب خیره شدم به جمع رو به روم.
همه بودن.. میگم همه، یعنی همهها.
خانوادهی عمو شهیاد، خانوادهی عمو امید و خانوادهی تهرانی ما هم که اومدیم دیگه جمعمون جمع شد.
بعد از سلام و احول پرسی، به بهونهی تعویض لباس راهی اتاقم شدم.
شالم رو از سرم برداشتم و روی تخت انداختم و دستی به موهای دم اسبیم کشیدم.
romangram.com | @romangram_com