#شروعی_دیگر_پارت_183
پسر با تعجب برگشت سمت شاهرخ که این حرف رو زده بود و گفت:
_شما چیکاره باشی؟
ابرویی بالا انداخت و با لحن تهدید آمیزی گفت:
_فکر کن همه کاره.
و مشتش بالا رفت و با ضرب روی گونهی پسر فرود اومد، و جوری فرود اومد که اگه نشکسته باشه بی شک تا یه مدت جاش براش یادگاری میمونه.
دوستای اون پسر به سمت شاهرخ هجوم بردن که ارسلان و شهاب هم با اونا درگیر شدن.
ماهرخ یه گوشه ترسیده وایساده بود و گریه میکرد.
سوگلم با جیغ و داد سعی داشت از هم جداشون کنه و دعوا رو خاتمه بده.
منم با لذت داشتم به دعوا نگاه میکردم، اصلا من از بچگی علاقهی شدیدی به صحنههای اکشن داشتم.
بالاخره اون چهارتا پسر خودشون رو از چنگ شاهرخ و ارسلان و شهاب بیرون کشیدن و دوتا پا داشتن، چهارتا دیگه هم قرض کردن و الفرار.
شاهرخ دستی به گوشهی لبش که شکاف کوچیکی برداشته بود کشید.
نگاهش روی من چرخید و عصبی گفت:
_وسط خیابون لبخند ژکوند نزنین مشکلی پیش نمیاد.
سرم رو پایین انداختم و چیزی نگفتم.
شهاب که از همهاشون خونسرد تر بود، نفس عمیقی کشید و گفت:
_به خیر گذشت، بیاین بریم.
به سمت ماشین حرکت کردیم، ولی هنوزم نگاههای عصبی شاهرخ و ارسلان رو حس میکردم.
romangram.com | @romangram_com