#شروعی_دیگر_پارت_181

_عمرا بذارم حساب کنی.

ارسلان دستش رو پس زد و گفت:

_خجالت بکش مرد گنده.

شاهرخ ابرویی بالا انداخت و گفت:

_تو باید خجالت بکشی.

شهاب پرید وسط بحث‌اشون:

_جفتتون خجالت بکشید، بزرگ تری گفتن، کوچیک تری گفتن، خودم حساب می‌کنم.

نفسم رو بیرون دادم و دستی به موهام که کج توی صورتم ریخته شده بود کشیدم.

اگه می‌خواستی پای این تعارف‌ها بشینی، کل روزت بر باد می‌رفت.

عصام رو برداشتم و آروم بلند شدم و رو به ارسلان گفتم:

_ارسلان سویچ و بده ما بریم تو ماشین.

سویچ رو از جیبش درآورد و گرفت سمتم، ازش گرفتم و با سوگل و ماهرخ به سمت ماشین‌ها راه افتادیم.

به خاطر من آروم راه می‌رفتیم.

سوگل رو به ماهرخ گفت:

_ماهرخ جون امروز تو جمع ما خیلی ساکت بودی، فکر نکنم بهت خوش گذشته باشه.

ماهرخ لبخند خانومانه‌ای زد و گفت:

_اتفاقا همراهی با شما خیلی خوب بود، واقعا میگم، خیلی از همنشینی باهاتون لذت بردم.

romangram.com | @romangram_com