#شروعی_دیگر_پارت_179
_ده
شاهرخ هم نفس کم آورد.
شروع کردیم به دست زدن.
با همون شیطنتی که دوباره به صدام برگشته بود گفتم:
_آقا شاهرخ برنده شد.
شاهرخ ابرویی بالا انداخت و با غرور گفت:
_از اولشم مشخص بود کی برندهاس
ارسلان با حرص نگاهش کرد و خواست چیزی بگه، که موبایلش زنگ خورد.
چشم و ابرویی برای شاهرخ اومد که یعنی بعدا به حسابت میرسم و موبایلش رو جواب داد.
_جانم عمو؟
_......
_با بچهها اومدیم دربند.
_......
_بله، هستن.
_......
_چشم، کاری ندارین؟
_......
romangram.com | @romangram_com