#شروعی_دیگر_پارت_176


_پسر قلیون اونم از نوع دوسیبش، با چای نبات، بعد از غذا عجیب مزه می‌ده.

شاهرخ چشمکی زد و گفت:

_پایه‌اتم شدید.

برگشتم سمت ماهرخ و گفتم:

_ماهرخ جون خیلی ساکتی با ما راحت نیستی؟

لبخند ملیحی زد و گفت:

_نه نه اصلا اینطور نیست.

شاهرخ گفت:

_این آبجیِ ما کلا آرومه.

لبخندی زدم و سری به معنی«تفهیم»تکون دادم.

گارسون با سینی بزرگی که توش قلیون و قوری و چندتا استکان کمر باریک و ظرف نبات بود اومد، جلوی ارسلان گذاشتش و گفت:

_چیز دیگه‌ای لازم ندارین؟

ارسلان تشکری کرد و گارسون سری به نشونه‌ی «احترام»تکون داد و رفت.

ارسلان نی رو برداشت.

نگاهم کشیده شد سمت پایه‌ی قلیون که طرح شاه عباس به زیبایی روش کشیده شده بود، قوری کنارش هم همون طرح رو داشت، حتی روی استکان‌ها هم همون طرح بود، واقعا زیبا بود.

ارسلان پکی زد و دودش رو تو هوا فوت کرد.


romangram.com | @romangram_com