#شروعی_دیگر_پارت_174


شاهرخ با همون لبخند کنج لبش گفت:

_تولد شهاب همو دیدم، شما با ارسلان اومده بودی.

مکثی کردم و گفتم:

_آهان، یادم اومد.





بعد از بیست دقیقه بالاخره غذاها اومد.

تا ته‌اش رو خوردم، فوق العاده بود.

انقدر بدم میاد از این دخترا که یک سوم غذاشون رو می‌خورن، اونم چه خوردنی، همچین ناناس می‌خورن یه وقت رژشون پاک نشه.

سوگل خم شد سمتم و زیر گوشم گفت:

_بشکه حداقل برای حفظ آبرو دوتا قاشق ته‌اش باقی می‌ذاشتی.

پشت چشمی نارک کردم و گفتم:

_مگه آبرو، به اندازه‌ی غذا خوردنه؟

_جون به جونت کنن شکمویی.

خواستم جوابش رو بدم که شهاب نذاشت:

_خانوما درگوشی تو جمع زشته‌ها.


romangram.com | @romangram_com