#شروعی_دیگر_پارت_168
هنوز کامل تعادلم رو به دست نیاورده بودم و نمیتونستم بدون تکیه گاه بشینم.
صدای زنگ موبایلی باعث شد نگاهم به سمتش کشیده بشه؛ موبایل ارسلان بود، اسم شاهرخ روی صفحهاش خاموش روشن میشد:
_ارسلان
چون در اتاق بسته بود احتمال اینکه نشنوه زیاد بود، بلندتر صداش کردم:
_ارسـلان موبایلت
در اتاقم باز شد و ارسلان و سوگل اومدن تو.
روی لبای جفتشون لبخند بود و چشمای ارسلان چراغونی.
ارسلان موبایلش رو برداشت و رفت بیرون.
بلند شدم و درحالی که متکاهام رو پشتم میذاشتم رو به سوگل گفتم:
_بشین ببینم
کمکم کرد آخرین متکام رو هم پشت کمرم بذارم و بعد نشست پیشم:
_هوم؟
با شک نگاهش کردم و گفتم:
_زود باش بگو ببینم با ارسلان چیکار داشتی؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_هیچی.
romangram.com | @romangram_com