#شروعی_دیگر_پارت_155

_تازه عملش تموم شده، الان ریکاوری هست، سی دقیقه تا چهل دقیقه‌ی دیگه منتقل میشه بخش.

«ممنونی» گفتم و کنار خاله که تسبیح می‌گردوند و ذکر می‌گفت نشستم و چشم دوختم به علامت «ورود ممنوع»

❊❊❊

یک ساعتی می‌شد پانیذ منتقل شده بود بخش؛ ولی هنوز به هوش نیومده بود.

نگاهی به صورت رنگ پریده‌اش کردم و برگشتم سمت پرستاری که داشت سرمش رو چک می‌کرد:

_خانم پرستار چرا به هوش نمیاد؟

لبخندی زد و گفت:

_نگران نباشید، کم کم به هوش میاد.

سری تکون دادم و نشستم روی لبه‌ی تخت و چشم دوختم به آنژیوکتی که توی رگای ضریفش فرو رفته بود.

سخت بود، تحمل این حال و روزش سخت بود.

کاش می‌شد یه غول چراغ جادو پیدا می‌شد و سه تا آرزو پیشکش، یک آرزوم رو براورده می‌کرد، پانیذم دوباره راه می‌رفت.

نگاه از آنژیوکت گرفتم و دوختم به پاهای زیر ملحفه مخفی شدش.

چی میشه این پاها دوباره جون بگیره؟ چی میشه دوباره خواهرم رو سرپا ببینم؟ چی میشه خدایا؟

با صدای ناله‌اش به سرعت سرم رو بلند کردم که باعث شد درد بدی توی گردنم بپیچه.

لای پلکاش به اندازه‌ی یه خط باریک باز بود و صدای ناله‌ی خفیفی از بین لبای خشک شدش شنیده می‌شد، پس بالاخره به هوش اومد.

هول شده بلند شدم و رو به خاله که با خوشحالی پیشونی پانیذ رو غرق بـ ــوسه می‌کرد گفتم:

_من میرم شاهرخ و خبر کنم.

romangram.com | @romangram_com