#شروعی_دیگر_پارت_154


▁ عفونت

▁ لخته شدن خون

▁ مشکلات بیهوشی و...

عصبی تر از قبل بلند شدم و روبه روش ایستادم و گفتم:

_اینارو چرا قبل از عمل نگفتی؟

لبخندی زد و با آرامش گفت:

_من اینارو کاملا برای آقای راد گفته بودم، خود پانیذ خانومم با علم کامل به همه‌ی این عوارض، جراحی رو قبول کردن.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و گفتم:

_می‌دونستن؟ هم عمو، هم پانیذ؟

_آره، می‌دونستن.

دستام مشت شد، هیچی نداشتم بگم، تصمیم گیرنده‌ی اصلی پانیذ و عمو بودن.

ولی آخه هرچقدرم که بگی تصمیم با اونا بوده، بازم نمی‌شه قبول کرد، این حماقت محض بود، خدایی نکرده خدایی نکرده خدایی نکرده اگه یکی از این عوارض دامنگیر پانیذ بشه که دیگه خر بیار و باقالی بار کن.

با ذهنی درگیر از شاهرخ تشکر کردم و از اتاق اومدم بیرون.

نفهمیدم چطوری رسیدم طبقه‌ی دوم، به خودم که اومدم دَم اتاق عمل بودم.

پرستاری با کیسه‌ی خون از اتاق عمل اومد بیرون، رفتم سمتش و گفتم:

_ببخشید خانم پانیذ راد کِی منتقل میشه؟


romangram.com | @romangram_com