#شروعی_دیگر_پارت_152


_لازم نیست، بفرمایید عموجون.

عمو شکلات رو ازش گرفت و تشکری کرد.

❊❊❊

نگاهی به ساعتم انداختم و کلافه دستم رو میون موهام فرو کردم.

نه ساعت بود پانیذ توی اتاق عمل بود و هنوز خبری نشده بود.

لگدی به پایه‌ی صندلی زدم و به دیوار تکیه دادم.

صدای باز شدن در اتاق عمل باعث شد چشمام رو باز کنم و تکیه‌ام رو از دیوار بگیرم.

با دیدن شاهرخ با سرعت به سمتش رفتم

_چی شد شاهرخ؟ عملش چطور بود؟

خستگی تو صورتش هویدا بود، دستی به پیشونیش کشید و گفت:

_خداروشکر تا اینجاش موفقیت آمیز بود.

متعجب گفتم:

_تا اینجاش؟

_ببین این عمل یه سری عوارض داره، باید پانیذ خانوم به هوش بیاد تا ببینیم آیا از اینجا به بعدش هم موفقیت آمیز هست یا نه؟

گنگ نگاهش کردم و گفتم:

_یعنی چی؟ چه عوارضی؟


romangram.com | @romangram_com