#شروعی_دیگر_پارت_151
_بخور خاله جونم یه ذره حالت جا بیاد.
صدای نگران عمو پارسا از پشت سر به گوشم خورد:
_ارسلان پانیذم چش شده؟ کجا باید خون بدم؟
دست روی شونهاش گذاشتم و گفتم:
_نگران نباش عموجون، بذار بپرسم.
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم و گفتم:
_ببخشید خانوم کجا باید خون بدیم برای خواهرم؟
پرستار چیزی توی تلفن گفت و قطعش کرد و گفت:
_برای پانیذ راد؟
_بله.
_منم داشتم دنبال خون میگشتم براش، خداروشکر پیدا شد، دنبال من بیاید.
عمو با پرستار به سمت اتاقکی رفتن و منم کنار خاله نشستم.
بعد از حدود دو ساعت پرستار با دو تا کیسه خون توی دستش برگشت و با سرعت وارد اتاق عمل شد.
بعد از چند دقیقه عمو هم با رنگ و روی پریده در حالی که آستینش رو پایین میکشید اومد.
بلند شدم و گفتم:
_عمو بیا بشین من برم برات یه چیز شیرین بیارم، رنگ به روت نمونده.
سوگل درحالی که شکلاتی به سمت عمو میگرفت گفت:
romangram.com | @romangram_com