#شروعی_دیگر_پارت_144
_آرومم.
نبود، نبود که نفساش عمیق شده بودن و دستش ثانیهای یه بار روی ابروهاش کشیده میشد، مثل من که تمومِ جونم رو استرس گرفته بود.
صدای در و بعد صدای قدمهای چند نفر به گوش خورد.
سر برگردوندم سمت در خاله مهرسا و عمو پارسا و مامان و بابا وارد شدن.
چشمای خاله و مامان قرمز بود و مشخص بود گریه کردن، عمو و بابا هم اخمهاشون تو هم بود و کلافگی از چهرهاشون میبارید، مخصوصا عمو که جونش بود و دوردونهاش.
بلند شدم و خاله روی صندلی کنار تخت نشست و با دستای لرزون دست پانیذ رو گرفت و خیره شد تو چشماش.
پانیذ لبش رو گزید و سر پایین انداخت، بغض داشت؛ ولی نمیخواست گریه کنه.
خاله همونطور که اشک توی چشماش حلقه زده بود دست جلو برد و موهاش که با لجاجت کنار صورتش آویزون شده بود رو کنار زد:
_مامانم مطمئنی؟
پانیذ سرش رو بالا آورد و خیره به چشمای سرخ شده از گریهی خاله گفت:
_آره مامان، یه عمل سادهاس، نگران نباش.
میگفت نگران نباش و خودش داشت جون میداد از نگرانی.
دست خاله نوازشوار روی گونهی پانیذ کشیده شد و اشکِ چشماش سیل شد:
_نگران نباشم؟ چطوری نگران نباشم؟ وقتی پارهی تنم داره میره زیر تیغ، وقتی معلوم نیست بعد از اون عمل لعنتی چه بلایی قرار سر عزیزم بیاد، چطوری نگران نباشم؟ چطوری؟
پانیذ خندید، زوری خندید، با بغض خندید، با اشک خندید:
_اوه چقدر بزرگش کردی مامان! یه عمل سادهاس دیگه بعدشم هرچی شد، شد.
romangram.com | @romangram_com