#شروعی_دیگر_پارت_143

نگاه دوختم به چهره‌ی مثلا آرومش.

می‌ترسید، از انگشتاش که هرچند دقیقه یه بار روی ابروهاش کشیده می‌شد مشخص بود، ولی سعی داشت پنهونش کنه، برای آروم نگه داشتنِ خاله هم که شده سعی داشت ترسش رو پنهون کنه.

باید آرومش می‌کردم، با این که خودم ناآروم بودم ولی باید آرومش می‌کردم:

_نگران نباشیا، هیچی نیست.

نفس کوتاهی کشید:

_نیستم

نیشخندی زدم:

_یادت رفته...

گنگ نگاهم کرد که زدم رو دماغ کوچولوش و ادامه دادم:

_من تو رو مثل کتاب صد بار خونده از بَرم.

دستاش مشت شد و نگاهش رو از نگاهم گرفت و دوخت به ملحفه‌ی سفیدِ روی پاهاش:

_نمی‌خوام ترس بهم غلبه کنه.

دوباره نگاهش قفل شد تو نگاه مضطربم و نفس عمیقی کشید و مسلسل‌وار ادامه داد:

_یه عمل ساده‌اس، دردی نداره چون یا بی هوشم می‌کنن یا بهم سِری می‌زنن، نتیجه‌اشم یا میشه یا نمی‌شه، خب؟

لبخندی روی لبم نشست، ولی حتی لبخندمم پراضطراب بود و ته‌اش مزه‌ی زهرمار داشت:

_باشه، آروم باش.

بازهم نفس عمیقی کشید و دستش راه ابروهاش رو پیش گرفت:

romangram.com | @romangram_com