#شروعی_دیگر_پارت_141

وارد حموم شدیم و بابا ویلچر و کنار سکوی گوشه‌ی حموم گذاشت و بازهم با کمک مامان روی سکو گذاشتنم و بیرون رفت.

دستم رو روی موهای بافته شده‌ی نم دارم کشیدم و حس انگشتای مامان میون موهام آرامش بود، آرامشی که مهمون لحظه به لحظه‌ام می‌شد، آرامشی که حتی وقتی نبود پیشم هم با لمس رد دستاش تمام وجودم رو در بر می‌گرفت.

چشم دوختم به تاب بزرگ رو به روی پنجره، همیشه از اتاقای پنجره دار بدم میومد، دلم می‌خواست دور تا دور اتاقم پوشیده باشه از دیوار و حتی یه پنجره هم توی اتاق نباشه، جوری که توی روز وقتی چراغ رو خاموش می‌کنی با شب هیچ فرقی نکنه؛ ولی مگه همه چیز دل بخواهی بود؟

چشمام رو از پنجره گرفتم و دوختم به سقف گچ‌بری شده‌ی بالا سرم.

گلوم درد می‌کرد، یه توده‌ی ابری کنج گلوم لونه کرده بود و دلش شکستن می‌خواست.

بعد از یک سال هنوزم عذاب می‌کشم از حال نفرت انگیزم، بعد از یک سال هنوزم قلبم فشرده میشه از دیدن خستگی و آشفتگیِ مامان و بابام.

فکر می‌کنن من نمی‌بینم و نمیفهمم؛ ولی نمی‌دونن هم می‌بینم و هم میفهمم و هم زجر می‌کشم و هم قفسه‌ی سینه‌ام سنگین میشه و هم راه نفسم بسته میشه.

می‌بینم مامانم بعد از انجام دادن کارام دست روی کمر میذاره و خودم رو لعنت می‌کنم.

می‌بینم بابام بعد از جا به جا کردنم از سنگینیم نفس نفس می‌زنه و خودم رو لعنت می‌کنم.

می‌بینم مامانم بعد از انجام دادن حتی کوچک ترین کارام خسته می‌شینه تا نفسش جا بیاد و خودم رو لعنت می‌کنم.

می‌بینم بابام بعد از تکون دادنم عرق‌های نشسته روی پیشونیش رو پاک می‌کنه و خودم رو لعنت می‌کنم.

می‌بینم مامانم با هر بار دیدن پاهای بی جونم چشماش پر میشه و خودم رو لعنت می‌کنم.

میبینم بابام با هر بار دیدنم روی اون صندلی چرخدار اخماش به هم گره می‌خوره و صورتش گرفته میشه و خودم رو لعنت می‌کنم.

خودم رو لعنت می‌کنم که چرا توی اون تصادف زنده موندم و شدم مایه‌ی عذاب عزیزترین‌هام.

خودم رو لعنت می‌کنم که چرا توی همون تصادف نمردم و همه رو راحت نکردم.

خودم رو لعنت می‌کنم، کاش مرده بودم.

پلکام روی هم نشست و دستی به گلوم کشیدم تا شاید کمی، فقط کمی دردش آروم بگیره.

romangram.com | @romangram_com