#شروعی_دیگر_پارت_140


_میشه ببریم حموم.

سر پایین انداختم و بغضم گردو شد میون راه نفسم و هنوزم برام سخت بود.

اومد پیشم و دست زیر چونه‌ام گذاشت و سرم رو بالا آورد و خیره به چشمام گفت:

_چرا سرت و پایین می‌گیری؟

لپم بیشتر زیر دندونم فشرده شد:

_مگه خودت خواستی اینطوری بشی؟

مزه‌ی خون رو توی دهنم احساس کردم و بازم هیچی نگفتم، چیزی نداشتم بگم، خودم نخواسته بودم ولی مگه خواستن و نخواستن من تو اصل قضیه توفیری داشت؟

دستش نوازش‌گونه روی موهام کشیده شد:

_غصه نخور مامانم، درست میشه.

جمله‌اش آرامش داشت، همه‌ی حرفای مامان آرامش بخش بود، شایدم صداش مسکن بود.

به سمت سبد مخصوصم که پر بود از ملحفه و وسایل واجب این وضعیتم، رفت.

خدایا همه‌ی مامان‌ها اینجورین یا فقط من انقدر خوش شانس بودم که همچین فرشته‌ای مادرم شد؟

«ﺑﻌﻀﯿﺎ ﻫﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺁﺩم و ﺁﺭﻭﻡ می‌کنه، مثل مادر»

وقتی همه‌ی وسایلم رو برداشت ویلچرم رو آورد و بابا رو صدا زد.

بابا با لباس‌های راحتی وارد اتاق شد، هنوزم اخم‌هاش توی هم بود.

به سمتم اومد و خم شد و دستش رو دور کمرم انداخت و با کمک مامان روی ویلچر گذاشتنم و من لب گزیدم و شرمندگی تنها حسی بود که اون لحظه داشتم.


romangram.com | @romangram_com