#شروعی_دیگر_پارت_133

و نتونست ادامه بده و زد زیر گریه.

دستام رو باز کردم و پناه آورد به آغوشم و دستام نوازش‌وار تیره‌ی کمرش رو طی کرد محض دلداری.

سوگل اشتباه کرده بود، ولی ارسلان هزار برابر بدتر جوابش رو داده بود و من مطمئن بودم سوگل بلده چطوری تلافی این اشک‌هارو سرش دربیاره.

در به صدا دراومد و باعث شد سوگل از آغوشم دربیاد و صاف بشینه و تند تند دست زیر چشماش بکشه تا ردی از اشک روی صورتش باقی نمونه؛ ولی زیادم موفق نبود و چشمای قرمزش لوش می‌داد.

ارسلان وارد شد و سوگل نگاه داد به گل‌های قالیچه تا یه وقت خدایی نکرده نگاهشون به هم نیافته.

چشمای پشیمونِ ارسلان نشون می‌داد همه‌ی حرفای سوگل رو شنیده.

روی صندلی چوبیِ گوشه اتاق نشست و دستاش رو توی هم قفل کرد و نگاهش خیره‌ی صورت گرفته‌ی سوگلی شد که حتی نیم نگاهی هم بهش ننداخته بود.

نفس عمیقی کشید و با صدای آرومی گفت:

_سوگل من معذرت می‌خوام.

اما سوگل انگار اصلا حضورِ ارسلان رو توی اتاق احساس نمی‌کرد، شایدم وانمود می‌کرد که احساس نمی‌کنه.

دستی زیر پلکش کشید و رو به من گفت:

_پانی هنوزم شادی و داریش؟

چرا سعی می‌کرد خودش رو بیخیال نشون بده؟ انگار نه انگار تا دو دقیقه پیش می‌خواست با همین دستاش ارسلان رو خفه کنه، البته راه خوبی هم برای تنبیه انتخاب کرده بود.

بشکنی که جلوی صورتم زده شد باعث شد از فکر تنبیه هوشمندانه و البته دردناکِ سوگل بیام بیرون:

_پانیذ کجایی؟

سری تکون دادم و گفتم:

_هیچ‌جا، چی گفتی؟

romangram.com | @romangram_com