#شروعی_دیگر_پارت_132
_چی کار کرده؟
دست مشت شدش رو روی دهنش گذاشت از به یادآوردن حرفی که ارسلان بهش زده بود چشماش گرد شد:
_اِاِاِ پسره ی بی شعور برگشته به من میگه دوست پسر داری.
بغض کرد و انگار ارسلان بازم بی فکری کرده بود:
_من؟ من دوست پسر دارم؟ من چیکار کردم که ارسلان اینجوری راجع بهم فکر کرده؟ من مثل کدوم یکی از اون دخترای ولم که بهم این حرف رو زد؟ آرایشم بیش از حدِ؟ پوششم نامناسبه؟ رفتارم زنندهاس؟ د آخه رو چه حسابی به منی که متنفرم از اینجور روابط همچین تهمت ناروایی زده؟
تهِ تهِ دلم تحسین کردم دختری رو که اگه صد درصد رفتارش مثل من نبود، ولی شک نداشتم نود درصدکپی برابر اصل منه و همین دوستیمون رو حتی بعد از هشت سال دوری پایدار نگه داشته بود.
ارسلان درسته تهمت زده بود به دختری که مطمئنم بیشتر از من میشناختش؛ولی آدمی نبود که همینجوری یه چیزی بپرونه، حتما یه چیزی شده بود.
نگاه دادم به صورت بُغ کرده سوگل و گفتم:
_ارسلان حرف بیخود زده، درست؛ اما چی شد که به خودش حتی جرئت زدن همچین حرفی و داد؟
لب گزید و سر پایین انداخت و حس کردم چیزی نمونده تا بغضش بشکنه:
_یکی از استادامون خیلی سیریشه، چند وقتیام هست گیر داده به من، یارو از این پسرای کوچه پس کوچهایِ دیروزم با یکی از دوست دختراش دعوام شد، اونم زد ماشینم و پنچر کرد، واحدم نبود، به سارگلم زنگ زدم گفت دنبال مدارکاشِ و نمیتونه بیاد دنبالم، آژانسم ماشین نداشت. بخدا مجبور شدم، راهِ دیگهای نداشتم، وقتی منو رسوند ارسلان دیدش و بعدشم یه طرفه به قاضی رفت.
بالاخره شکست و قطره اشکی روی گونهاش چکید.
نمیخواستم سرزنشش کنم، ولی باید قبول میکرد کار درستی نکرده:
_حالا اتفاقیِ که افتاده، نمیشه کاریش کرد؛ ولی به نظر خودت کار درستی بود سوار شدن ماشین همچین آدمی؟ هرچقدرم که مجبور باشی و راهی نداشته باشی؟
بارِ دیگه دندوناش فشرده شدن روی لباش و خودشم پشیمون بود:
_میدونم اشتباه کردم، بخدا همین که سوار شدم پشیمون شدم، ولی دیگه کار از کار گذشته بود، من...
romangram.com | @romangram_com