#شروعی_دیگر_پارت_123
_خانم صولتی
از فکر موهای قشـنگـش اومدم بیرون:
_بله؟
_فکرکنم ذهنتون خیلی مشغوله، آخه خیلی صداتون کردم.
بی توجه به حرفش گفتم:
_امرتون؟
دستی به یقهی پیرهن صورتی کمرنگش کشید و گفت:
_جایی میرید برسونمتون.
با گفتن: «خیلی ممنون» روم رو برگدوندم به راهم ادامه دادم.
برای بار ششم یا هفتم به ساعتم نگاه کردم، بیشتر از نیم ساعت شده بود؛ ولی هنوز خبری از واحد نبود.
بلند شدم و دوباره شمارهی سارگل رو گرفتم، چه عجب خانوم جواب دادن:
_بله؟
عصبی گفتم:
_بله و کوفت، بله و زهرمار، بله و یرقان ۴۸ ساعته!
با خنده گفت:
_کنترل کن خواهرم.
_بلند شو بیا دنبالم.
romangram.com | @romangram_com