#شروعی_دیگر_پارت_120


لیوان یک بار مصرف رو به لبام نزدیک کردم و جرعه‌ای از اون چای بی عطر که ثابت می‌کرد چای آماده‌اس رو نوشیدم و پیش خودم اعتراف کردم این چای به گرد پای چایی که با ارسلان خوردم هم نمی‌رسه.

یاد حرف گارسون افتادم «خیلی به هم میاین، خوشبخت بشین»ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست به هم میایم! من و ارسلان.

تو بچگی هم هروقت خاله بازی می‌کردیم اون می‌شد آقای خونه و من خانوم خونه از این فکرم لبخندم به خنده تبدیل شد.

_برای خودت جک میگی سوگل جون؟

صدای نخراشیده‌ی نازنین گند زد وسط افکارم.

برگشتم سمتش و گفتم:

_آره نازنین جـون، قصد شمارش فوضول‌هام و داشتم.

چهره‌ی مثلا خونسردش بلافاصله سرخ شد.

انشگت اشاره‌اش رو بالا آورد و خواست چیزی بگه، که اجازه ندادم و با اخم‌های درهم و لحن خشنی گفتم:

_انگشتت و بنداز، وگرنه خودم برات می‌ندازمش.

انشگتش رو پایین آورد و حرصی گفت:

_از حسام فاصله بگیر، وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

پوزخندی زدم و گفتم:

_حسام خر کیه دیگه؟

_اولا خر خودتی، دوما حسام عشق منه، دیگه نمی‌خوام توجه‌اش و جلب کنی، مثل امروز که مثلا برای جلب توجه‌اش اشک می‌ریختی.

با چشمای گرد شده نگاهش کردم:


romangram.com | @romangram_com