#شروعی_دیگر_پارت_119

قطره اشکی از چشمم چکید پانیذ؟ خواهر من؟ همدم بچگی‌هام؟ با یه مرده‌ی متحرک فرقی نداره.

صدای استاد از جا پروندم:

_حالتون خوبه خانم صولتی؟

سریع رد اشک روی گونه‌ام رو پاک کردم و سر پایین انداختم:

_خوبم استاد

حتی اگه صورتم رو مخفی می‌کردم بازم صدای گرفته‌ام بیانگر حال بدم بود:

_مطمئنید؟

خواستم برگردم بگم «د آخه به تو چه مردیکه‌ی سیریش»ولی بازم جلوی خودم رو گرفتم و «بله»ای گفتم و خودم رو مشغول جزوه‌هام نشون دادم.

این استادِ دو هزاری خیلی خودش رو دست بالا گرفته، واقعا نمیدونم با چه اعتماد به نفسی خودش رو در حد من دیده، تیپ و قیافه داره؟ که نداره اخلاق درست حسابی داره؟ که نداره، تیتیش مامانی نیست؟ که هست، واقعا باید به اعتماد به نفسش آفرین گفت.

من رو بگو دو ساعته دارم به چی فکر می‌کنم. سرم رو تکون دادم تا دیگه به اون پسره‌ی بی ریختِ بدقواره‌ی سیریش فکر نکنم.

بعد از کلاس حتما باید برم پیش پانیذ.





کیفم رو برداشتم و از کلاس اومدم بیرون.

نگاهی به ساعتم کردم، نیم ساعت دیگه با استاد مورد علاقه‌ام کلاس داشتم، یه خانم جاافتاده‌ی فوق العاده مهربون هرچی از این پسره‌ی سیریشِ سوسول بدم میاد، این یکی استادم و دوست دارم.

لبخندی زدم و به سمت بوفه راه افتادم.

چای گرفتم و روی نیمکت گوشه‌ی حیاط نشستم.

romangram.com | @romangram_com