#شروعی_دیگر_پارت_116


پسری که تازه فهمیدم اسمش شاهرخِ بعد از نگاه کردن دقیق به عکسا اونا رو روی میز گذاشت و کیف مخصوصی که همراهش بود رو باز کرد و سوزن بزرگی از توش درآورد.

روی شکمم گذاشت و گفت:

_حس می‌کنید؟

چشمام رو به دیوار رو به روم دوختم و سعی کردم تمرکز کنم:

_دقیق نه، حالت خواب رفتگی داره.

سوزن رو روی رونم گذاشت:

_حالا چی؟

_خیلی خفیف.

سری تکون داد و این دفعه از توی کیفش یه چیز چکش مانند ولی کوچیک درآورد.. آروم باهاش به زانوم ضربه زد و گفت:

_چیزی حس می‌کنید؟

_نه.

ضربه‌ی محکم تری زد و دوباره سوالش رو تکرار کرد.

کمی تمرکز کردم تا بهتر حسش کنم:

_حس می‌کنم، ولی روی زانوم نه، توی کل پام حس میشه، انگار به کل پام ضربه وارد میشه!

سرش رو به معنی «تفهیم»تکون داد و گفت:

_چشماتون و ببندید.


romangram.com | @romangram_com