#شروعی_دیگر_پارت_115
اینروزا انگار کمد لباسیم به جز این رنگ، رنگ دیگهای نداشت.
میگن آدم باید حتما عزادار باشه تا مشکی تن کنه، خب منم عزادار بودم دیگه، فقط نوع عزاداریم با بقیه عزاداریا کمی فرق میکرد، من روحم مرده بود.
صدای زنگ باعث شد نگاه از ریشههای شالم بگیرم و با چشمای بی روحم زل بزنم به راهرویی که منتهی میشد به اتاقم.
چه زود نیم ساعت شد.
ارسلان با پسری تقریبا هم سن و سال خودش وارد راهرو شدن.
در نگاه اول میشد گفت جذاب، قد بلند و چهارشونه؛ ولی به من چه؟ مبارکه صاحابش.
با مامان و بابا که به رسم ادب جلوی در ایستاده بودن سلام علیک کردن و اومدن داخل.
ارسلان به سمتم اومد و بـ ــوسهای روی پیشونیم نشوند:
_احوال آبجی خانوم؟
و من باز هم بی حوصله «خوبمی» نثارش کردم.
پسر مودبانه سلام کرد و روی صندلیای که مامان از قبل کنار تختم براش آماده کرده بود نشست.
رو به ارسلان گفت:
_بی زحمت تمام MRI و عکساش رو بیار.
ارسلان درحالی که میگفت:«الان میارم»از اتاق خارج شد.
طولی نکشید که با کیفی که تمام مدارک پزشکیم توش بود وارد اتاق شد.
کیف رو دست پسر داد و گفت:
_اینم تمام MRI و عکسایی که از اول تصادفش تا الان گرفتیم، فقط شاهرخ ما دوجا MRI گرفتیم، تو پوشه بالایی از مهرهی چهار وپنج هست، و تو پوشه پایینی از مهرهی یازده و دوازده.
romangram.com | @romangram_com