#شروع_از_پایان_پارت_178
با تمسخر نگاهم کرد ،
_ خوبه خودت هم فهمیدی که بچه نیست ، ولی تو بچه ای .......تازه 18 سالته ، ........من اجازه نمیدم تو این سن با هیچ کس ازدواج کنی چه برسه به یه مرد زن مرده که سنش دوبرابرته ........
_ کجا سنش دوبرابر منه.....اطلاعاتتون غلطه ، همش یازده سال ازم بزرگتره ........
_ برو تو اتاقت ، از جلو چشمام برو کیانا .....
با شونه هایی افتاده راه پله ها رو درپیش گرفتم که دوباره صدام زد ، اینبار لحنش آروم و نگران بود :
_ کیانا بلایی که سر خودت نیاوردی ؟......
یاد اون شبی افتادم که با هم بودیم ، شاید واقعی نبوده باشه ..........اما برای من واقعی تر از واقعیت بود ، با این حال جواب مادرم منفی بود ، بعد از شنیدن جواب منفی به وضوح آسودگی رو تو چهره ش دیدم ........به تنهایی اتاقم پناه بردم ، با اینکه از بهزاد مطمئن بودم که هر کاری برای راضی کردن مادرم میکنه باز هم دلشوره داشتم ، دوست داشتم فرزاد و با دستای خودم خفه کنم ، منو باش که بهش اعتماد کرده بودم .......
صبح روز بعد مادر صبح خیلی زود از خواب بیدارم کرد و خواست حاضر بشم تا ببرتم خونه ی خاله فروغ ......با شنیدن اسم خاله مثل فنر از جام پریدم ، بهش التماس کردم که منو نبره اونجا ........که یه زندانبان دیگه برام پیدا کنه ، به اندازه کافی همیشه از خاله ضد حال و متلک خورده بودم ، حالا که یه سوژه ی حاضر و آماده واسه متلک گفتن هم براش مهیا بود مطمئن بودم که نمیتونم رفتارشو تحمل کنم ، اما مادرم گفت قرار نیست چیزی به خاله در مورد بهزاد بگه ، فقط قراره مواظب باشه از خونه بیرون نرم و به کسی تلفن نکنم چون مثلا حالم خوش نیست ، ناچار آماده شدم و باهاش همراه شدم ، توی ماشین بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره پرسیدم :
_ مامان چی شد ؟.....بهشون زنگ زدی ؟
با اخم جواب داد :
_ به پدرش زنگ زدم ، امروز پدر و مادرش میان سر ساختمون منو ببینن ......
romangram.com | @romangram_com