#شروع_از_پایان_پارت_177
چشماشو ریز کرد و گفت :
_ همونی که اونروز اومده بود دم در ، آره ؟......چقدر پررو بوده که پا شده اومده اینجا .....
به هق هق افتاده بودم :
_ مامان تو رو خدا .......
_ از جلو چشمام گم شو برو تو اتاقت ......
خواستم از جلوش رد شم که موبایلمو هم ازم گرفت ، مامانم همیشه اخلاقای خاص خودشو داشت طوری که نمیشد رو حرفش حرف زد ولی سابقه نداشت این طوری باهام برخورد کنه .........هضم این رفتارش خیلی برام سخت بود ،
_ مامان میخوای به بهزاد زنگ بزنی ؟......
_ نخیر ، فرزاد شماره ی باباشو بهم داده ، به باباش زنگ میزنم ........
پامو کوبیدم رو زمین و التماسش کردم :
_ مامان تو رو خدا ........اونا خوانواده ی محترمی ان ، مگه بهزاد بچه ست که میخوای به باباش زنگ بزنی ؟........
romangram.com | @romangram_com