#شروع_از_پایان_پارت_175
نفسشو داد بیرون و گفت :
_ نه مسیحی نمیشدم ، اما برای به دست آوردنت یه راه حل دیگه ای پیدا میکردم ......
با لبخند اضافه کرد :
_ اگه لازم میدیدم میدزدیدمت.......
ژان پل پرید وسط حرفمون و گفت :
_ شما دو تا چی میگین ؟ مگه قرار نشد امروز جز مشکل من حرف دیگه ای نزنیم ؟
با لبخند نگاهمو از بهزاد گرفتم و به ژان پل گفتم :
_ بهزاد راه حل بهتری نداره..........همون راه حل منو انجام میدیم.........
یه ساعت بعد من و بهزاد از ژان پل خداحافظی کردیم و رفتیم ، بالاخره نتیجه این شده بود که ژان بره پیش پدر مریم که حاج آقا بود و از اون بخواد کمکش کنه مسلمون بشه ، بدون اینکه حرفی در مورد مریم بزنه ، یعنی اول خودشو تو دل باباش جا کنه و بعد از دخترش خواستگاری کنه ..........بهزاد راضی شده بود که که آخر هفته بیاد خواستگاری چون هنوز فرصت مناسب اینکه با پدر و مادرش صحبت کنه هم پیش نیومده بود ، سر کوچه میخواستم از بهزاد خداحافظی کنم و پیاده شم که متوجه ماشین فرزاد شدم که از کوچه مون میومد بیرون ، چند لحظه به من که تو ماشین بهزاد نشسته بودم خیره شد و بعد با نگاه تندی به بهزاد گازشو گرفت و رفت.......کنجکاو شدم که تو خونه ی ما چیکار داشته پس سریع از بهزاد خداحافظی کردم و به سمت خونه حرکت کردم ........
به محض اینکه وارد خونه شدم مامان اومد جلوم و با عصبانیت گفت :
romangram.com | @romangram_com