#شکیبا_پارت_125

خاله – آره ... هم براي خودمون هم براي شما ..
با بد خلقی ناشی از فکر تو ذهنم گفتم ...
من – چرا از بیرون نمی خرین ؟ ... آماده ش که تو همه ي مغازه ها هست ! ..
خاله با شماتت نگاهم کرد ...
خاله – هیچ مربایی ، مرباي خونگی نمی شه ... هم تازه ست هم اینکه مواد نگهدارنده نداره ....
بعد یه رنده گذاشت جلوم ...
خاله – شروع کن رنده کردن ... باید مربا درست کردن یاد بگیري ...
نفس عمیقی کشیدم ... نمی شد از زیرش در برم ... به قول خاله باید طرز درست کردن مربا رو یاد می گرفتم ... هنوز خیلی
چیزا بود که بلد نبودم درست کنم .. مثل مربا .. ترشی .. شور ...
چاقو رو برداشتم و شروع کردم ... خاله هم مشغول شد ... همونجور که کارم رو انجام می دادم آروم گفتم ...
من – خاله ما براي سیزده بدر نمیایم ....
و زیر چشمی نگاهی به خاله انداختم ...
بدون اینکه سرش رو بلند کنه و یا کارش رو رها کنه آروم پرسید ...
خاله – چرا ؟ ..
دنبال یه بهونه گشتم .. یادم رفته بود یه بهونه ي خوب گیر بیارم که بتونم نرفتنم رو براي خاله توجیه کنم ... بعد از کمی
مکث گفتم ...
من – خوب یه کم برام سخته ... با رادین ..
خاله سرش رو بلند کرد و موشکافانه نگاهم کرد .. طوري که دهنم رو که براي ادامه ي حرف زدنم باز بود نتونستم ببندم و
ساکت شدم در حالی که دهنم باز موند ...
بدتر از نگاه خاله حرفش بود که باعث شده با چشماي گرد شده نگاهش کنم ...
خاله – به خاطر امید نمیاي ؟ ...
موندم چه جوابی بدم ... هول کردم ... خاله از کجا فهمیده بود ؟ ..
فکرم رو به زبون آوردم ...
من – از کجا فهمیدین ؟ ...
خاله لبخند تلخی زد ...
خاله – بعد از این همه مدت می خواي نشناسمت ؟ ... وقتی که امید هست چشمات یه برقی می زنه که هر آدمی که عاشق
باشه می فهمه برق عشقه .. وقتی هم که نیست و دلتنگشی بد خلق می شی .. میري تو فکر ... چشماتم دیگه برق نمی زنه ...

@romangram_com