#شکیبا_پارت_124
خوشم میاد وقتی نگام می کنی
منم می مونم تويِ کارِ چشمات
تموم لحظات از صبح تا زمانی که تو خونمون بود رو مرور می کردم و همون شادي زیر پوستی از صبح رو براي خودم تداعی
می کردم ... چه حس خوبی داشتم وقتی نا امید از اینکه تا آخر تعطیلات نمی بینمش یه دفعه با اومدنش دلم رو زیر و رو کرد
.... چقدر خوب بود که می دونست به کمک نیاز دارم .. و چه خوبتر بود که خودش اومد کمکم ... فکرش از سرم بیرون نمی
رفت ....
همش تو فکر زمانی بودم که بعد از حرف زدن با مهشید با امید چشم تو چشم شدم ... و بعدش که نمی ذاشت زیاد کار کنم ...
می گفت که کمی استراحت کنم و بذارم اونا کارها رو تموم کنن ...
هر سه تا تخت رو خود امید تو اتاقا جا داد و من و مهشید هم ملافه ها رو روشون می کشیدیم .... مهدي هم پرده ي تموم
اتاقا رو برامون زد .... بیشتر اثاثیه چیده شده بود و من خیلی کم خسته شده بودم ... هم به خاطر کمک امید و مهشید و مهدي
وهم به خاطر حضور امید که بهم انرژي داده بود دیدنش ... حضورش برام مثل آرامبخشی بود که به جاي خواب آلودگی بهم
نیرو می داد ... سر حال میومدم حتی با اون اخمایی که تقریباً همیشه روي صورتش جا خوش کرده بود ... با اینکه تا اون موقع
خنده هاش براي من نبود .... دست خودم نبود .. این قلبم بود که با دیدنش نیرو می گرفت و خون رو با شدت بیشتري تو رگام
پمپاژ می کرد ....
با تو تموم لحظه ها قشنگه
کنار تو زندگی رو دوست دارم
شب با اینکه خیلی اصرار کردم خاله اینا پیش ما نموندن ... به لطف کمکاي سهراب و سحر .. و بعد از اونا بهار و علی یه سري
از وسایلشون چیده شده بود و یکی از اتاقاشون هم کامل درست شده بود ... و نیازي نبود به اینکه شب خونه ي ما بخوابن ...
افسر جون و اقا نادر که برگشتن روز یازدهم فروردین زنگ زدن و همه مون رو براي سیزده بدر دعوت کردن که با هم باشیم
...
هر جور که فکر می کردم نمی تونستم تحمل کنم تو جمعشون باشم با علم به اینکه می دونستم همه ي خونواده ي مقدم هم
هستن و البته خونواده ي خواهر افسر جون ...
براي همین رفتم خونه ي خاله .. خاله تو آشپزخونه بود و دو تا کیسه پر از هویج رو میز جلوش بود ... با دیدنم لبخندي زد ...
خاله – خوب شد اومدي ... می خواستم بیام صدات کنم که کمکم کنی ..
رفتم رو به روش روي صندلی نشستم ... نگاهی به هویجا انداختم ..
من – می خواین مربا درست کنین ؟ ...
خاله سري تکون داد ...
@romangram_com