#شهربازی_پارت_69
نمی دانم کجا بودیم .
طاها بی حرف پیاده شد.
بعد از چند دقیقه با لیوانی بزرگ به سمتم آمد.
لیوان را به سمتم گرفت.
_ بخورش برات خوبه
_ ممنون
دیگر حتی حوصله ی تعارف کردن را هم نداشتم. ترجیح می دادم برخلاف میل خودم رفتار کنم تا اینکه او را عصبانی کنم.
با اینکه از شیرموز متنفر بودم اما آن را به زور خوردم .
او وظیفه ای در قبال من نداشت .من بیش از حد شرمنده ی او بودم.
_ خب؟
با تعجب نگاهش کردم .
اما او انگار منتظر توضیح بود.
_ چیزه ببخشید مزاحمتون شدم.
romangram.com | @romangram_com