#شهربازی_پارت_203

خدا رو شکر که این دفعه خیلی گیر نداد.

_ خیلی خب ، پاشو بریم تا برسونمت خونه.

بلند شدم و در کنار هم به سمت پله ها رفتیم و از کافه خارج شدیم . در ماشین را برایم باز کرد من هم بی تعارف سوار شدم ، لبخند زد و من هم متقابلا لبخند زدم .

این برایم شروع یک رابطه ی جدید بود.

شب بود ، در اتاقم مشغول کتاب خواندن بودم که با صدای آرش به سمت در رفتم و در را باز کردم.

_ آرام

_ بله ،سلام

_ سلام ، امروز با طاها بودی.

وای خدایا فراموش کرده بودم که قرار شد طاها با آرش صحبت کند .

خجالت کشیدم.

زیر لب و آرام جواب دادم.

_ بله

_ خیلی خب باشه.

romangram.com | @romangram_com