#شهربازی_پارت_185
تقریبا با همان بند کیفم که در دستش بود مرا به دنبال خودش می کشید.
وقتی خودش اصرار دارد مرا برساند حتما مزاحمش نیستم دیگر . پس بی حرف به دنبالش رفتم و سوار شدم و در دلم به خودم گفتم : کور از خدا چی می خواد ، دو چشم بینا
من هم که آرزویم بود در کنار او باشم پس بهتر بود از فرصت استفاده کنم.
تمام طول راه ساکت بودیم تا وقتی که من متوجه شدم به خانه نمی رود و مسیرش به جای دیگریست.
_ ببخشید من .... میرم خونمون.
_ آرام ..... به من اعتماد داری یا نه؟
به سرعت گفتم:
_ معلومه دارم
خودم از جواب سریعم تعجب کردم اما طاها انگار خوشش آمده بود که با لبخند گفت:
_ آفرین دختر خوب ، مطمئن باش من کاری نمی کنم که اذیت بشی یا به ضررت باشه.
سکوت کردم ، من به طاها اعتماد داشتم و این را از صمیم قلبم بیان کرده بودم .
وقتی ماشین را روبروی کافه تارا پارک کرد رویم را برگرداندم و به او نگاه کردم.
اما او بی هیچ نگاهی در حال پیاده شدن گفت :
romangram.com | @romangram_com