#شهربازی_پارت_175

_ حق داری ولی نباید افکارتو به خاطرش بهم بریزی و زندگی رو واسه خودت سخت کنی.

_ یعنی مامانم انقدر آرزوش براش مهم بوده که بعد از این همه سال نتونسته باش کنار بیاد و فراموش کنه؟

_ ببین ظرفیت آدما با هم فرق داره یکی انقدر کم ظرفیته که با یه اتفاق خیلی ساده کل زندگیشو خراب میکنه ، یکی هم انقدر قویه که با بدترین اتفاقا هنوز هم سرپا ایستاده و داره تلاش میکنه. هرکس رو باید بسته به ظرفیت وجودیش سنجید. واینکه دلیل حال مادرت هم از دست رفتن آرزوهاش و هم نارو خوردن از مرد زندگیشه.

_ به نظر شما کی مقصره؟

_ چرا انقدر دنبال مقصر می گردی؟

_ از بس پدرو مادرم توی دعواهاشون گشتن و پیداش نکردن.

_ به نظر من هر دوشون و شاید خیلی عوامل دیگه مقصرن اما خب پدرت توی عصبانیت تصمیم بی نهایت اشتباهی گرفته.

_ دلم می خواد یکی به همه ی سوالام جواب بده ؟

_ چه سوالایی؟

_ خب یه چیزایی درباره ی اون آقا و اتفاقایی که افتاده مبهمه،و اینکه....... من تا دو سالگی کجا بودم؟

_ چیزایی که الان گفتی رو کی برات تعریف کرده از همون بپرس

_ خب بیشترش رو داییم برام گفته ، یه چیزایی هم خودشون توی دعوا می گفتن و من فهمیدم.

به یاد دارم که چند سال پیش درست روز تولدم مامان خیلی حالش بود ،دعوای سختی با بابا داشتن آن روز دایی محسن به خانه ی ما آمده بود و وقتی دعوا بالا گرفت مرا همراه خودش به خانه شان برد و چیزهایی برایم تعریف کرد.

romangram.com | @romangram_com