#شهربازی_پارت_172
بارها در دعواها شنیده بودم که مامان با دلگیری به بابا می گفت :
منو بیهوش کرده بودی ..... چه جوری دلت اومد
_ مامان انقدر درگیر تمریناتش بوده که تا وقتی سه ماهه باردار بوده متوجه ی حاملگیش نمیشه حتی متوجه ی تغیرات فیزیولوژیکیش هم نمیشه خب در واقع اصلا انتظارشو نداشته و همه چیز رو به فشار ناشی از تمرینات سختی که داشته ربط میداده. اما خب خستگی ها و تمرینات فشردش یه روز راهی بیمارستانش میکنه و تازه اونجا میفهمه که بارداره. و انقدر وضعیتش بد و خطرناک بوده که هر گونه تحرکی رو براش ممنوع میکنن.
دایی می گفت مامان انقدر اون روز گریه میکنه که از حال میره از اون به بعد کارش همین بوده .
بابا هم تا یکی دوهفته انکار میکنه و همه چیز رو اتفاقی جلوه میده اما خب حال خراب مامان رو که میبینه، انگار عذاب وجدان راحتش نمیذاره و همه چیز رو به مامان میگه ، که ای کاش نگفته بود، از اون روز حال مامان خراب و خراب تر میشه و دیگه هیچ وقت مثل سابق نمیشه.
حتی توی یکی از دعواهاشون شنیدم که مامان قصد سقط داشته و یکبار هم اینکارو انجام میده اما خب موفقیت آمیز نبوده و فقط حال جسمی و روحی مامان بدتر میشه .
برای مامان باور اینکه مرد رویاهاش که ادعای عاشقی داشته اینجوری زیر قولاش بزنه و سد راهش بشه غیر قابل تحمل بوده.
مامان همیشه به بابا می گه تو نه تنها آرزوهای منو نابود کردی ، اعتمادی که بهت داشتم و ازم گرفتی.
سرم را بلند کردم و به طاها که متفکرانه نگاهم می کرد چشم دوختم.
آرام و سر به زیر پرسیدم
_ به نظر شما کی مقصره؟ بابا ، مامان .....یا من
_ این مسئله هیچ ربطی به تو نداره
romangram.com | @romangram_com