#شهربازی_پارت_132
من کم رو و خجالتی بودم اما انقدر حرف های دیشب مهسا حالم را بد کرده بود که واقعا دلم نمی خواست به خاطر ترحم مورد توجه قرار بگیرم . پس سعی کردم تکلیفم را با طاها مشخص کنم. دهانم خشک شده بود سرم را به زیر انداختم و به سختی لب باز کردم.
_اگه میشه.... دیگه به من توجه نکنین ......... شما این مدت به من خیلی لطف داشتین ، هنوزم برام دلیل این تغییرات یه دفعه ایتون عجیبه اما من واقعا از ترحم خسته شدم دلم......
حرفم را قطع کرد.
_ بس کن این حرفا چیه میزنی ترحم چیه؟
_ من خودم می دونم مزاحم و ترحم برانگیز و (صدایم شکست و اولین قطره اشک از چشمانم چکید و با صدای بینهایت لرزانی ادامه دادم ) عقده ای هستم .... اما...
_ بس کن
طاها عصبانی و ناراحت بود ، نباید این حرف ها را می زدم اما فشار زیادی را تحمل می کردم ، حرف های مهسا واقعا برایم غیر قابل هضم بود . من به تنها چیزی که در زندگیم فکر نمی کردم جنس مخالف بود چه رسد که بخواهم برای کسی تور پهن کنم .
دیگر کنترل اشکها دست خودم نبود، دستم را محکم جلوی دهانم گرفته بودم و سعی داشتم صدای گریه ام را خفه کنم. طاها بلند شد و چند لحظه بعد با لیوانی آب برگشت ، اول یک دستمال به دستم داد و بعد هم لیوان را جلویم گذاشت.بی حرف روبرویم نشست و صبر کرد تا کمی آرام شوم.
چند دقیقه ای در سکوت گذشت ، کمی آرام شده بودم .... درست مثل اسمم.
_ آروم شدی
_ ببخشید
_ آرام من به تو ترحم نکردم
romangram.com | @romangram_com