#شاهین_پارت_96

کلافه دستی در هوا تاب دادم تا به سخنرانی طاها نقطه ی پایانی بگذارم:
- بعد دوباره از نو! بدبختم کسایی می شن مثل من که نه هک بلدم و نه می تونم امنیتشو بسازم!
طاها ریز خندید:
- دنیا همین جوریه! توی همه ی زمینه ها! با یه نرم افزار ساده از طریق گوشی همراه، الان می شه تمام دفتر شما رو هم زیر نظر گرفت!
طاها مثل همیشه بود اما حرف هایش، مخصوصا همین آخرین جمله، اخم های من را بیشتر در هم کشید! طاها هشدار جدی می داد! آن هم در این شرایط که ماهان باز هم برای من نقشه ریخته بود!
کنار پنجره ایستاده بودم، برگشتم و با دقت نگاهش کردم:
- واقعا؟
- بله اقا! این قدر راحت شده و دم دست ... مخصوصا ایرانی ها که می دونید مخشون واسه خرابکاری ...
- یعنی تو هم می تونی!؟
طاها جا خورد.
- من؟
- اره تو! ظاهرا که خبره ای !
طاها سرش را کمی پایین انداخت، انگشتانش را در هم فرو کرده و جلو شکم چاقش نگه داشته بود :
- من نه! من از این کارا نکردم ...
به دیوار تکیه زدم. دست ها را روی سینه جمع کرده و پای راستم را روی پای چپم انداختم:
- خیلی خوب بلد بودی که!
طاها دستپاچه شده بود. سکوت کرد و من هم از فرصت استفاده کرده و خوب تماشایش کردم. اعتماد کردن سخت شده بود. می دانستم حامد معرفی اش کرده و حتما خیالش راحت بوده که اجازه داده کنار من باشد. اسم حامد، من را یاد تماسی انداخت که باید با او می گرفتم! به خودم تاکید می کردم که حتما بعد از رفتن طاها ، این کار را انجام بدهم که طاها به حرف آمد:
- باور کنید من دوست ندارم خرابکاری کنم. می تونید یه مهندس بیارین و کارام رو چک کنه. من ...
مکث کرد. چشم از سرامیک های اتاق گرفت و این بار جدی و محکم به چشم هایم خیره ماند:
- من هر کاری که در توانم بود، برای درست شدن اوضاع انجام می دم. اگر بهتون این پیشنهاد رو کردم... فقط برای امنیت بود. چون واقعا ..
تکیه ام را از دیوار گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. طاها در سکوت منتظر حرفی از طرف من بود. پشت میز نشستم و گفتم:
- برو فعلا به کارت برس... امروز پنجشنبه س، من اصلا حوصله ندارم! شنبه با هم در موردش حرف می زنیم...

@romangram_com